ميرزا حسين النوري الطبرسي
57
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )
من ، ملكه ، دختر يشوعاى ، فرزند قيصر ، پادشاه رومم و مادرم از فرزندان شمعون بن الصّفا ، وصىّ حضرت عيسى عليه السّلام است ، تو را خبر دهم به امرى عجيب . بدان كه جدّم قيصر خواست كه مرا به عقد فرزند برادر خود در آورد ، در هنگامى كه من سيزدهساله بودم ؛ پس جمع كرد در قصر خود ، از نسل حواريان عيسى عليه السّلام و از علماى نصارا و عباد ايشان سى صد نفر و از صاحبان قدر و منزلت هفت صد كس و از امراى لشكر و سرداران عسكر و بزرگان و سركردههاى قبايل چهار هزار نفر . تختى فرمود حاضر ساختند كه در ايّام پادشاهى خود به انواع جواهر ، مرصّع گردانيده بود و آن تخت را بر روى چهل پايه تعبيه كردند و بتها و چليپاهاى خود را بر بلندىهايى قرار دادند و پسر برادر خود را بر بالاى تخت فرستاد . پس چون كشيشان ، انجيلها بر دست گرفتند كه بخوانند ، بتها و چليپاها همگى سرنگون شد و بيفتاد و پايهء تخت بشكست و تخت بر روى زمين افتاد و پسر برادر ملك ، از تخت در افتاد و بيهوش شد . پس در آن حال رنگهاى كشيشان ، متغيّر شد و اعضايشان بلرزيد ؛ پس بزرگ ايشان به جدّم گفت : اى پادشاه ! ما را معاف دار از چنين امرى كه به سبب آن ، نحوستهايى روى داد كه دلالت مىكند بر اين كه دين مسيح به زودى زايل شود . پس جدّم اين امر را به فال بد دانسته و گفت به علما و كشيشان كه اين تخت را بار ديگر برپا كنيد و چليپاها را به جاى خود بگذاريد و حاضر گردانيد برادر اين برگشته روزگار بدبخت را ، كه اين دختر را به او تزويج نمايم تا سعادت آن برادر ، دفع نحوست اين برادر كند . پس چون چنين كردند و آن برادر ديگر را بر روى تخت بردند ، همين كه شروع به خواندن انجيل كردند ، همان حالت اولى روى نمود و نحوست اين برادر ، نحوست آن برادر بود و سرّ اين كار را ندانستند كه اين از سعادت سرورى است نه از نحوست دو برادر . پس مردم متفرّق شدند و جدّم به حرم سرا بازگشت و پردههاى خجالت درآويخت . چون شب شد و به خواب رفتم ، در خواب ديدم كه حضرت مسيح با حوّاريّين ، جمع شدند